بسته ی سیگار را انداخته ام پشتِ کتاب ها. پشتِ داستانِ دو شهر و موزه ی معصومیت و فرانکنشتاین و بلندی های بادگیر. بلندی های بادگیر من را یادِ دوره ی دومِ جه م می اندازد. مایه ی آبروریزی ای چیزی بودم. نه برای اینکه واترینگ هايتز می خواندم. که آن را م مجبورمان کرده بود و در واقع خوب هم بود. یا کمی بد. برای این که آدمی بودم نادان و نائیو. نائیو بودن حتی از نادان بودن هم بدتر است. می زنند دخل آدم را در می آورند و آدم با پاهای پیاده به خانه بر میگیردد و اشک


644- بلندی های بادگیر
منبع :
درخواست حذف این مطلب