جستجو ها
لهجه میبدی انتخاب رشته کنکور آزاد و سراسری علی آباد ساسل 96 پاو وینت نقش مهر و محبت در زندگی حکمت همراه بردن خانواده حسین ع علی حسنلو زنجانی تمرینات چربی کاهش تمرینات ورزشی وسیله تمرینات کاهش چربی وسیله تمرینات ورزشی اه بسیاری سنتی دارویی اسطوخودوس اه علاوه اهان دارویی اه لاوندر اعلام نتایج کنکور کاردانی به کارشناسی شاید این آ ین خاطره او از تو باشه مسئول حادثه عراق دعای پرشیرشدن حیوانات پارس ایرانی اعراب میگفتند یعنی میکنه پارس بوده صحبت میکنه پارسی صحبت ایرانو تسخیر ایران حمله چگونه فراموشت کنم پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند مدینه چقدر مقایسه و تجزیه تحلیل پیاده راه ها در ایران و خارج از کشور جواب کتاب کاروفناوری هفتم بیچاره ماها پارک شهرداری داستان برای دوستان فرهنگ غرب روعن سیا دانه چه فایده دارد چه هماهنگی بین ضربان قلب دستگاه تنفس است قطعات طرب انگیزه سنتور ارگ یاماها a1000 عواقب شوم ناامیدی و یأس bed or breakfast which is more important زبان پارسی ساری ایرانیان فارسی کشور زبان پارسی عزیز ارمنی هموطنان عزیز ساری ساری ایرانیان خارج نقش و وظیفه والدین در ایام امتحانات فرزندان چیست آداب و رسوم مردم مشگین شهر در ماه مبارک رمضان وصیت نانه ا کورش کبیردستایم از طابوت بیرون کنیدhtml نازنین یارتیره معماری حل مسائل اصول حسابداری 2 pdf زندگی سرو ته روزانه نویسی های مگیانه اکبر صادقی عارفانه ها ارزی نیاز نرمال به آب طرفداران براک نر دانید دانید مدرسه ابت پسرانه سما واحد علی اباد سی شیشمیش داستان های درباره دوره آموزشی یادگیری دروس حوزوی جناب سرهنگ عباسی، با این دوستان که منصوب کرده اید،مغلوب دشمن فرضی نشویم شانس آورده ایم پیر پیکر در گنج.html ف یاب جگوار تی پی1 قلبی مطمئن تاثیر ساعات خواب شب در سلامتی بدن رمان عشق وغروروغیرت قسمت نهم منابع ارشد ۹۵ سیستماطلاعاتی جغرافیایی gis دلم اتفاق تازه میخواهد شاید یک نذر خوب برای حسین ع مسالمت آمیز علامت سنگ جمجمه در دفینه نیک پیکار باشید دستگاه مهر سازی کلیشه سازی list مباحث مدیریتی 11مستندبه آیات قرآنی نام آهنگ های هئو یونگ سنگ پسری نداری پا تان واردات لوله ترکمنستان قرارداد کشور لوله تاپی مسئولان صنعت ادامه یابد یابد قطعا گازی منطقه بیوگرافی فرهاد قائمی اقتصاد مقاومتی از تئوری تا اقدام عمل چارشنبه سوری برای داشتن محله ای بهتر در چه کارهایی با اهالی همیکاری کنیم فایل گوشی asus zenfone a500kl important گوشی asus asus zenfone a500kl فایل important font رسانه انها هدایت قسمت رد سالاد تناسب اندام زیر تابوت را گرفتن تعبیر بایندر ما نیامدیم تاییدگر باشیم ما خط انکاری هستیم بر تمام چیزهایی که در مغزمان فرو ماس تفکر چشمه اند نبود چهره هنرجویان حمایت employee کارکنان advocacy airlines پرسنل employee advocacy flight attendants رضایت شغلی خطوط هوایی خدمه پرواز بررسی اثرات حمایت چهل چشمه کرونی قسمت 5 فصل اول سریال incorporated دلنوشته محمدرضا اسدی کتاب جاذبه های تشیع در آثار مولوی، سعدی و حافظ مودم استفاده اینترنت دستگاه متصل برنامه سرعت اینترنت اینترنت شود مورد استفاده مشاهده کنید دستگاه هایی تبعات زیادی داشته تواند تبعا تکالیف ۱۰ اردیبهشت سایت اموزش وپرورش شفت هویت جوانان هویت مطلوب باشگاه کیک بو ینگ دماوند نامه ممنونم گفتن کنیم ماهم آهنگ سپیده جانوم قاچاقچی انبار میزنه سپیده جانوم html لغات 1100 آنلاین جشن ببر هند؟ تابستانی هیجان انگیز با تور چین به دیدن معبد لاما بروید جنجالی ترین شهرک های رژیم صهیونیستی در کجا ساخته شده اند؟ http blogfa mreza22 ﺗﺮﯾﻨﻪ ﺍﻭﻧﯽ mreza22 blogfa http mreza22 http mreza22 blogfa تمامی فروشگاه های ست مانیکور مرا به یاد داری ای یار؟ دعا برای زیبایی چهره عباس مردانلو اختصاص بیش از 20 میلیارد ریال برای آب فاضلاب گرمی چهار مربع گوشه المعمور اللَّه مى‏باشد چهار گوشه فرمودند زیرا مربع مى‏باشد المعمور چهار جسیکا سو یون جونگ ایت اله بهجت و سنگ قبرش ازدواج زندگی باشه همین محمد زندگی برای مراسم images http images
برترین ها


یادی_از_

یادی_از_  

یادی_از_ در تفحص، پیکر شهیدی را پیدا کردیم که کتاب و دفترش همراهش بود او قمقمه و وسایل اضافی همراه خود نیاورده و نداشت، ولی ب دانش آن قدر براش مهم بوده که tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ همیشه سرش پایین بود و تو چشمای نامحرم نگاه نمی کرد. روز سوم شهادتش وقتی این پوستر رو زدند، گفتم دورت بگردم احمد جان این ع همه شخصیت توست شهید_احمد_اعطایی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید بهشتی هیچ زیربنای اجتماعی از آن زیربنای شوم خطرناکتر نیست که انسانی یا انسان هایی بتوانند هر چه می خواهند ند، بی آنکه بشود بر آن ها ده گرفت، بی آنکه بشود از آن ها بازخواست کرد. مسئولیت در جامعه ی مسئولیت متقابل است nbsp شهید_محمدحسین_بهشتی tebyan nbsp


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید محمدجواد نوبختی quot خواهرم همچون زینب س باش و در سنگر حجابت به خدمت کن quot شهید_محمد_جواد_نوبختی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ما چه می فهمیم ۳ سال منتظر پسر مفقودالاثرت در باشی، بعد خبر بدهند پسر دیگرت بعد از ۳۱ سال برگشته، یعنی چه... شهیدان_محمدرضایی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید_آیت_الله_مدنی درحالیکه اشک در چشمانشان حلقه زده بود، گفتند حاضری یک معامله بامن ی؟ حاضرم تمام عبادتهایم را به تو بدهم و درعوض تو این ۹روز ت را به من بدهی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ تلاش تمامی شما باید این باشد که ریشه ی منافقینِ بدتر از کفار را برکنید... ۲ داد ماه سالروز شهادت شهید_محمود_شهبازی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید مهدی عراقی از اعضای ف ان ، بیشتر عمر خود را در زندان های رژیم پهلوی سپری کرد و در آستانه سقوط رژیم شاهنشاهی از زندان آزاد شد. او معتقد بود تا وقتی طاغوت بر ما حکمرانی می کند و به کشور باز نگشته اند، از اش لذت نخواهد برد. در فرانسه به دیدار ره شتافت و مدیریت بیت ایشان را برعهده گرفت و تا زمان شهادتش به دست گروه فرقان، شیفته و ف راه انقلاب بود. شهید_مهدی_عراقی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ رخت ها رو گذاشتم تا وقتی از بیرون اومدم بشورم. وقتی برگشتم دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده. رفتم پیشش و بهش گفتم الهی بمیرم مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس رو شستی ؟ گفت مادر جون اگه دو دست هم نداشتم باز وجدانم قبول نمی کرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی . شهید_علی_ماهانی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یک روز که پدرم از مسجد برگشتند، دیدم عبا روی دوششان نیست. پرسیدم عبایتان چه شد؟ ایشان گفتند سرِ راه مرد فقیری را دیدم که از سرما می لرزید، من هم دیدم که قبا به تن دارم و فعلاً به عبا احتیاجی ندارم، پس نباید فرد مسلمانی از سرما بلرزد و من هم عبا داشته باشم و هم قبا، لذا عبایم را روی دوش فقیر انداختم... شهید_آیت_الله_سیدمحمدرضا_سعیدی منبع کتاب مجمع ملکوتیان، صفحه 42


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ چند نکته از شهید سید ابراهیم صدرزاده خطاب به هم رزمان اش 1\- وقتی کار فرهنگی را شروع می کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم. 2\- وقتی که کارتان می گیرد و دورتان شلوغ می شود تازه اول مبارزه است زیرا به سراغتان می آید اگر فکر کرده اید که می گذارد شما به راحتی برای حزب الله نیرو جذب کنید، هرگز... 3\- اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده سر بزنید، زندگی نامه را بخوانید سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید. 4\- سخنان ی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ اسراف ممنوع در منطقه ی دشت عباس مستقر بودند. بعد از ، سر سفره ی ناهار نشستند. غذا آب گوشت بود؛ ولی سیدسجاد بلند شد و رفت سراغ نان های خشکی که گذاشته بودند برای دور ریختن. شروع کرد به خوردن. گفتند چرا اینا رو می خوری؟ غذا که هست. گفت اون پیر ی بی چاره با عشق، اینا رو می فرستن جبهه؛ شما می گذاریدشان برای دور ریختن؟ فردای قیامت، پاسخ زحمت اونا رو چه ی می ده؟


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى خواند. بعد مى رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى کرد. مشکلاتشان را مى پرسید و گاهى یادداشت مى کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى رفتیم سراغ مأموریتمان. شهی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می شود، بی تاب می شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ خاطره ای از شهید حسن باقری نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از ب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم. آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به خواندن. صبر تا ش تمام شد. گفتم «زمین این طرف چمنیه، بیا این جا بخوان.» گفت «اون جا زمین یه، شاید راضی نباشه.» شهید_حسن_باقری


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم بهش گفتم «توی راه که بر میگردی، یه خورده کاهو و سبزی ب .» گفت «من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هر چی می خواهی بنویس بهم بده.»؛ همون موقع داشت جیبش را خالی می کرد. یک دفتر چه یادداشت و یک خ ر در آورد گذاشت زمین؛ برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم، برایش بنویسم، یک دفعه بهم گفت «ننویسی ها » جا خوردم، نگاهش که ، به نظرم عصبانی شده بود گفتم «مگه چی شده؟ » گفت «اون خ ری که دستته، مال بیت


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ پدر صورت پسرش را بوسید تا کی میخوای بری جبهه؟ پسر با خنده گفت قول میدم دفعه ی آ م باشه پدر قول دادیا و پسر سر قولش جان داد... tebyan nbsp


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن ب ... ر، خندید و گفت آدرس می خوای مادر؟ گفتم بله که آدرس می خوام پسرگلم، یک برگه کاغذ گرفت، نوشت، گفتم بخوان. خواند «اول خیابان لاهیجان، گ ... ار ... ء قطعه ۲۵۵» روز آ ... ی که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی اش بود. انگشتر را داد به من، گفت جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است. پدرش نمی توا


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ تضعیف روحیه اسماعیل قهرمانی و معاونش به زمین خورد. ترکش خم ، سر و صورت قهرمانی و معاونش را مجروح کرد و صورتشان کاملاً خونین شد. در آن شرایط اگر بچه ها آن ها را می دیدند در روحیه شان تأثیر بدی می گذاشت. ناگهان دیدم اسماعیل معاونش را بغل کرد و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. بچه ها از این حرکت روحیه گرفتند. آن روز اسماعیل حتی اجازه نداد امدادگران صورتش را پانسمان کنند و می گفت با این کار، بچه ها از مجروح شدن من باخبر می شوند و روحیه شان تض


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ دلیل گریه مجدد و بلند خانواده شهید مطهری چند ساعت پس از دریافت خبر شهادت شهید در حدود ساعت ده و نیم شب به شهادت رسید. چند ساعت از دریافت خبر شهادت می گذشت و nbsp خانواده و دوستان همه بیدار و ناراحت بودند. حادثه ای باعث شد یکباره صدای گریه و ناله همگان بلند شود. زنگ ساعت در حدود ساعت سه نیمه شب به صدا درآمد، ساعتی که برای شبش تنظیم کرده بود شهید_مرتضی_مطهری


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ گفتم با فرمانده تان کار دارم گفت الان ساعت 11 است. ملاقاتی قبول نمی کند رفتم پشت در اتاقش در زدم گفت کیه؟ گفتم مصطفی من هستم گفت ... شهید_مصطفی_ردانی_پور tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ظهر شده بود. برای ناهار کنار یک رستوران ماشین رو نگه داشت. رفت ناهار گرفت و آورد تو ماشین که با هم بخوریم. چند دقیقه ای که گذشت یکی از این بچه های فال فروش به ماشینمون نزدیک شد. شیشه رو پایین آورد و از کودک پرسید که غذا خورده یا نه. وقتی جواب نه شنید، غذای خودش رو نصفه رها کرد و دست بچه رو گرفت و برد تو رستوران.... وقتی برمی گشتن کودک می خندید و حس خوشحال بود... راوی همسر شهید شهید_ _سیاوشی شهید_م ع_حرم


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد، گ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ما چه می فهمیم ۳ سال منتظر پسر مفقودالاثرت در باشی، بعد خبر بدهند پسر دیگرت بعد از ۳۱ سال برگشته، یعنی چه... شهیدان_محمدرضایی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ مسئولیت پذیری عملیات محرم بود. توی نفربر ِ بی سیم نشسته بودیم. آقا مهدی دو سه شب بود نخو ده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. nbsp کلافه شده بود بدجور. جعفری پرسید چی شده؟ جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه میکرد. زیر لب گفت اون بیرون ها دارن میجنگن، زخمی میشن، شهید می شن، گرفته ام خو دم. یک ساعتی ی حرفی نزد. شهید_مهدی_زین_الدین


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ تلاش تمامی شما باید این باشد که ریشه ی منافقینِ بدتر از کفار را برکنید... ۲ داد ماه سالروز شهادت شهید_محمود_شهبازی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ی زنده  

یادی_از_ ی زنده در بعضی خانه ها فرقی ندارد ... لیوان باشد یا ترکش ساعت باشد یا خم ماشین باشد یا تانک بعد از بیست و چند سال هنوز هم شب ها در بعضی خانه ها عملیات می شود. مادر جلوی اتاق ک ن سنگر می گیرد. پدر حمله می کند و هر شب مجروح می دهند بهتون مدیونیم دلاورا جانباز_اعصاب_و_روان سلامتیه همه جانبازای عزیزمون صلوات


یادی_از_ ی زنده
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید محمدجواد نوبختی quot خواهرم همچون زینب س باش و در سنگر حجابت به خدمت کن quot شهید_محمد_جواد_نوبختی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید_آیت_الله_مدنی درحالیکه اشک در چشمانشان حلقه زده بود، گفتند حاضری یک معامله بامن ی؟ حاضرم تمام عبادتهایم را به تو بدهم و درعوض تو این ۹روز ت را به من بدهی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ همیشه سرش پایین بود و تو چشمای نامحرم نگاه نمی کرد. روز سوم شهادتش وقتی این پوستر رو زدند، گفتم دورت بگردم احمد جان این ع همه شخصیت توست شهید_احمد_اعطایی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید بهشتی هیچ زیربنای اجتماعی از آن زیربنای شوم خطرناکتر نیست که انسانی یا انسان هایی بتوانند هر چه می خواهند ند، بی آنکه بشود بر آن ها ده گرفت، بی آنکه بشود از آن ها بازخواست کرد. مسئولیت در جامعه ی مسئولیت متقابل است nbsp شهید_محمدحسین_بهشتی tebyan nbsp


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ در تفحص، پیکر شهیدی را پیدا کردیم که کتاب و دفترش همراهش بود او قمقمه و وسایل اضافی همراه خود نیاورده و نداشت، ولی ب دانش آن قدر براش مهم بوده که tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ دوره ی تکاوری، بین شیراز و پل خان؛ به سمت مرودشت. دانشجوها را برده بودم استقامت. از آسمان آتش می بارید. خیلی ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صیاد؛ عرق بدنش بخار می شد و می رفت هوا. یک لحظه حس دارد آب می شود، آتش می گیرد و ذوب می شود. شنیده بودم که قدرت بدنی بالایی دارد. با خودم گفتم این هم که داره می بُره. رفتم نزدیکش. گفتم اگه برات مقدور نیست، می تونی آروم تر ادامه بدی. هنوز صیاد چیزی نگفته بود که یکی از دانش جوها خودش را رساند به ما. ببخش


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ خواستگاری اومد گفت من چهار تا زن دارم اول با ازدواج بعد با جبهه بعد با شهادت آ ش با تو ... همسر شهید_مهدی_زین_الدین


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یک ساعتی مانده بود به اذان صبح. جلسه تمام شد. آمدیم گردان. قبل از جلسه هم رفته بودیم شناسایی. تا پام رسید به چادر، خسته و کوفته ولو شدم روی زمین. فکر می عبدالحسین هم می خوابد. جوراب هایش را درآورد. رفت بیرون دنبالش رفتم. پای شیر آب ایستاد. آستین ها را داد بالا و شروع کرد به وضو گرفتن. بیشتر از همه ما، فشار کار روی او بود. طبیعی بود که از همه خسته تر باشد. احت را هم نمی دادم حالی برای خواند شب داشته باشد. خواستم کار او را م، حریف خودم نشدم. فکر


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ع ش را نمی بینم چند روز بعد از این که خبر پدر شدنش را به من داد، دیدم جلوی سنگر ایستاده، لبه ی کاغذی شبیه نامه از جیبش زده بیرون. نزدیک عملیات والفجر چهارم بود. گفتم «نامه لیلا خانم رسیده؟» گفت ع لیلاست که برایم فرستادند. گفتم خب به سلامتی، بده ببینم دختر خانم این فرمانده لشکر چه شکلی هست. داشتم لحظه شماری می ع دخترش را ببینم که گفت «هنوزخودم ندیدمش» گفتم چه بی احساس خب ع شو بیار بیرون، ببینیم قیافه دخترت رو. گفت راستش رو بخوای می ترسم.


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ در دوران جوانی که به ورزش کشتی می رفت روزی برای انجام مسابقات به اتفاق هم به سالن رفتیم. مسابقات فینال بود، در میان جمعیت به تماشا نشسته بودم که چند نفر از رقیبان با هم مبارزه د. nbsp نوبت به عباس رسید. چند بار نام او را برای مبارزه خواندند، امّا او حاضر نشد. تا این که دست رقیب او را به عنوان برنده مسابقه بالا بردند. نگران شدم به خودم می گفتم یعنی عباس کجا رفته؟ در جستجوی او بودم نگاهم به او افتاد که از درب سالن وارد می شد. جلو رفتم و گفتم کج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ من تواضع لله رفعه الله سر ظهر را که خو م از مسجد آمدم بیرون و راه افتادم طرف آسایشگاه، بین راه چشمم افتاد به یک تویوتا. داشتند غذا می دادند چند تا هم توی صف ایستاده بودند. م ن آن ها یک دفعه چشمم افتاد به او. یک آن خیال اشتباه دیدم دقیق تر نگاه با خودم گفتم شاید من اشتباه شنیدم که فرمانده گردان شده. رفتم جلو احوالش را که پرسیدم گفتم شما چرا واسیادی تو صف غذا، مگه فرمانده گردان... بقیه حرفم را نتوانستم بگویم. خنده از لبهاش رفت، گفت مگه فرمان


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ امرار معاش به شرط رعایت شرعیّات دانشجو بودیم و مخارج تحصیل و امرار معاش، اقتضا می کرد که هم زمان با تحصیل، ب درآمد هم داشته باشیم. مجید تدریس خصوصی برای دانش آموزان دبیرستانی رو انتخاب کرده بود. اما تدریسش خیلی دوام نیاورد و بعد از یه مدت رهاش کرد. گفتم چرا دیگه تدریس نمیکنی؟ گفت بعضی از خانواده ها آداب شرعی رو رعایت نمیکنن. بعد ادامه داد آ ین روزی که برای تدریس رفتم، مادر یکی از دانش آموزهایی که بهش درس میدادم بدحجاب بود. چند لحظه پشت


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهیدی که پیکرش را پیغمبر ص برگرداند توی هویزه شهید شده بود اما خبری نبود از پیکرش. با کاروان شیراز رفتم مکه، توی حرم پیغمبر ص نشسته بودم که یادش افتادم. عزیزدردانه ام بود، گریه ام گرفت. رو به ضریح و گفتم یا رسول الله من فرخ ام را از شما می خواهم. ناخودآگاه به ذهنم آمد ع سه در چهارش را که همیشه توی کیفم داشتم بیندازم توی ضریح به نیت پیدا شدن پیکرش... با کاروان در میان گذاشتم. گفت حرفی نیست فقط هر کاری می کنید دور از چشم مأموران سعودی بماند.


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ گفتم با فرمانده تان کار دارم گفت الان ساعت 11 است. ملاقاتی قبول نمی کند رفتم پشت در اتاقش در زدم گفت کیه؟ گفتم مصطفی من هستم گفت ... شهید_مصطفی_ردانی_پور tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یک هفته قبل از عملیات فتح المبین من و برادرم و خواهرم در منزل بودیم که مجید عبدالمجید با تبسم خاصی که بر لب داشت به مادرم گفت «من مثل علی اکبر حسین ع شهید می شوم، بعد دستش را روی سرش گذاشت و ادامه داد، تیر عراقی ها به سر و چشمم می خورد، مادر مرا ببخش که این حرف را می زنم، ولی به خاطر وضعیتی که سر و صورت من پیدا می کند، دوست ندارم در غسال خانه بالای سر من حاضر باشی و مرا در این وضعیت ببینی.» بعد از مادرم خواست تا او را حلال کند، مادرم نیز گف


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ پدر صورت پسرش را بوسید تا کی میخوای بری جبهه؟ پسر با خنده گفت قول میدم دفعه ی آ م باشه پدر قول دادیا و پسر سر قولش جان داد... tebyan nbsp


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شبی از ... تابستان 63، در پادگان شهید «بیگلو اهواز»، شب را میهمان گردان مالک اشتر و آقا مهدی بودم. تا پاسی از شب صحبت یاران سفر کرده بود و پرستوهای آستانه ای، خاطرات پرواز و با هم بودن ها که قند مکرر بود و استخوان لای زخم، از ماندن ما و رفتن آن ها ... در چادر آقا مهدی خو ... دم، هنوز ساعتی به فریضه صبح مانده بود که آقا مهدی طبق عادت از چادر خارج شد. می دانستم برای خواندن ... شب بپا خاسته است. اذان صبح را که شنیدیم، وضو گرفتیم و منتظر شدیم که ...


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ رخت ها رو گذاشتم تا وقتی از بیرون اومدم بشورم. وقتی برگشتم دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده. رفتم پیشش و بهش گفتم الهی بمیرم مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس رو شستی ؟ گفت مادر جون اگه دو دست هم نداشتم باز وجدانم قبول نمی کرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی . شهید_علی_ماهانی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ماجرای درخت خشکیده و دادن یک نشانی چشم خود را بر دنیا و زرق و برق دلفریبش بستند و زندگی را وقف وطن و خویش د. آن ها چشم سر را بر آرزوهای دنیای خویش بستند؛ اما پنجره ای نو در ارتباط راز و نیاز با خدای خود گشودند. برای شرکت در مراسم تشییع پیکر پسر یکی از همسایه ها رفته بودیم. به علت کوتاهی قد رضا او را به بالای درخت خشکیده ای که در مزار شهید بود رساندم تا بتواند مراسم را ببیند. در همین ح که روی درخت نشسته بود به جای خالی کنار آن مزار اشاره کرد


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می شود، بی تاب می شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یک روز که پدرم از مسجد برگشتند، دیدم عبا روی دوششان نیست. پرسیدم عبایتان چه شد؟ ایشان گفتند سرِ راه مرد فقیری را دیدم که از سرما می لرزید، من هم دیدم که قبا به تن دارم و فعلاً به عبا احتیاجی ندارم، پس نباید فرد مسلمانی از سرما بلرزد و من هم عبا داشته باشم و هم قبا، لذا عبایم را روی دوش فقیر انداختم... شهید_آیت_الله_سیدمحمدرضا_سعیدی منبع کتاب مجمع ملکوتیان، صفحه 42


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ جنگ بوسنی که شروع شد، شاهد بودیم که رسول به هر مقامی که می شناخت رجوع می کرد. خواسته او این بود که اگر مسلمانان آن کشور تنها به جرم مسلمانی قتل عام می شوند، وظیفه هرمسلمانی است که به کمکشان بشتابد و ما نیز باید چنین کنیم. سرانجام بنابر خواسته ی قرار شد گروهی 12 نفره عازم بوسنی شوند و رسول هم با اشتیاق همراهشان به این کشور رفت. یکی از روشن ترین اه از اعزام به بوسنی را رسول طی نامه ای به مادرش بیان کرده است. آنجا که می نویسد «آمدن من به اینج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید مهدی عراقی از اعضای ف ان ، بیشتر عمر خود را در زندان های رژیم پهلوی سپری کرد و در آستانه سقوط رژیم شاهنشاهی از زندان آزاد شد. او معتقد بود تا وقتی طاغوت بر ما حکمرانی می کند و به کشور باز نگشته اند، از اش لذت نخواهد برد. در فرانسه به دیدار ره شتافت و مدیریت بیت ایشان را برعهده گرفت و تا زمان شهادتش به دست گروه فرقان، شیفته و ف راه انقلاب بود. شهید_مهدی_عراقی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ خاطره ای از شهید حسن باقری نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از ب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم. آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به خواندن. صبر تا ش تمام شد. گفتم «زمین این طرف چمنیه، بیا این جا بخوان.» گفت «اون جا زمین یه، شاید راضی نباشه.» شهید_حسن_باقری


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ پیدا شدن شهید با توسل به رضا ع آن روز صبح، ى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به رضا ع . شروع کرد به ذکر مصائب هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم. در میان مداحى، از رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این به آغوش خانواده هایشان است و... هنگام غروب بود و دم تعطیل کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ از فـــــرانسه تا جبـــــهه در خانواده ای مذهبی بزرگ شده بود. در شهر لیون فرانسه. دو برادر دو قلو بودند به نام های رامین و رامتین. پدرشان لیون بود. آن ها از کودکی تحت تربیت مادر مؤمن خود بودند. پدرشان نیز بسیار به و مسائل دینی توجه داشت. با شروع جنگ، دو برادر شانزده ساله راهی تهران و منزل مادر بزرگ شدند. مدتی در بسیج و آموزش و سپس راهی جبهه شدند. در عملیات والفجر 4 رامین به شهادت رسید و رامتین به سختی مجروح شد. پدر از فرانسه آمد و پسر مجرو


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چفیه خونین چند ثانیه ای از شهادت شهبازی نمی گذشت که حاج همت کنار پیکر او آمد. ترکش تمام صورت شهبازی را مجروح کرده بود. موهای خاکی اش میان لایه ای از خون قرار داشت. حاجی به یاد ساعتی پیش افتاد که حاج محمود در سنگر تاکتیکی بود و آ ... ین ... شبش را می خواند. چفیه خون آلوده اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوه ... ن به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت. همه نیروها علاقه او را به


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ اسراف ممنوع در منطقه ی دشت عباس مستقر بودند. بعد از ، سر سفره ی ناهار نشستند. غذا آب گوشت بود؛ ولی سیدسجاد بلند شد و رفت سراغ نان های خشکی که گذاشته بودند برای دور ریختن. شروع کرد به خوردن. گفتند چرا اینا رو می خوری؟ غذا که هست. گفت اون پیر ی بی چاره با عشق، اینا رو می فرستن جبهه؛ شما می گذاریدشان برای دور ریختن؟ فردای قیامت، پاسخ زحمت اونا رو چه ی می ده؟


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى خواند. بعد مى رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى کرد. مشکلاتشان را مى پرسید و گاهى یادداشت مى کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى رفتیم سراغ مأموریتمان. شهی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ی زنده  

یادی_از_ ی زنده در بعضی خانه ها فرقی ندارد ... لیوان باشد یا ترکش ساعت باشد یا خم ماشین باشد یا تانک بعد از بیست و چند سال هنوز هم شب ها در بعضی خانه ها عملیات می شود. مادر جلوی اتاق ک ن سنگر می گیرد. پدر حمله می کند و هر شب مجروح می دهند بهتون مدیونیم دلاورا جانباز_اعصاب_و_روان سلامتیه همه جانبازای عزیزمون صلوات


یادی_از_ ی زنده
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یک روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر حسین ع با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یکی از قایق ها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر جوان که او را نمی شناختند سوار شده، به او گفتند «برادر خدا خیرت بدهد ممکن است خواهش کنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی که خیلی کار داریم.» حاج حسین بدون این که چیزی بگوید پشت سکان نشست، موتور را حرکت داد. کمی جلوتر بدون این که صورتش را


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب
    
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.598 seconds
RSS