عاشق : هر لحظه حس فرار ... اه ... دیگه حالم از این کلمه بهم میخوره ...

مرد : طرز فکرت پاهاتو بسته ... من دارم صداتو میشنوم ... دارم میبینمت ... سعی کن منو ببینی ... سعی کن منو قاطی همه بدی های دنیا جا بدی ...

عاشق : تو این همه بدی ، فضای خالی ای وجود نداره ... بعضی وقتا دلم میخواد سفر کنم ... منتها ، من یه مسافرم که از قطار خستس! دلم میخواد تنها برم ... پیاده ... من هیچ جای خالی ای ندارم که تو توش باشی ...

مرد : تو قهرمانی ... تا وقتی که بین راه وا ندی ... تا تهش بری ... حتی رو ریل ... حتی تنها ... منم میام ... من همیشه حواسم بهت بوده ...

.

شمس

پ.ن : این روزها حال خوبی ندارم و فقط برای خالی نبودن عریضه مطالب قدیمی و ناگفته را انتشار میدهم.