داستان . میذاره امین به دل ثریا میشینه هر روز با هم قرار میذارنو همدیگرو ملاقات میکنن ثریا یک دل نه صد دل دلباخته ی امین میشه، دیگه امین رو هناسی که در زبان کردی به معنیه نفسم هست صدا میزنه ثریا اغلب شبارو در کنار امین بوده(امین میگه یادم میاد ثریا به محض شنیدن صدای اذان شروع به گریه میکرده میدونسته دیگه تا روشنایی صبح چیزی نمونده