نمی دانم چرا بر من فریضه شده که امسال در جشن ملی بیست و دومین از روز بهمن شرکت کنم؟

توفیق اجباری یا جوگیریِ رسانه ای؟ نه هیچکدام...قسم میخورم من تحت تاثیر رسانه ای نیستم.....نه علی نژاد و نه مجریان بی مزه_ی رسانه ملی....دیگر گذشته از جهت دهیِ ذکر و فکرِ من برای انتخاب یک منش ِ ..ولی خوب کلاسِ شرکت ن در این جشن ملی این روزها مُدتر است....ولی چه کنم...دو دوتّا چهار تای درونم به این جمع بندی رسید که: بروم....

من هر ماه یارانه ام را میگیرم...و سعی میکنم کارم را تا حد امکان در محل کارم درست انجام دهم...فارغ از آنکه دیگر امیدی داشته باشم اقتصاد متکی به چاهِ ویلِ نفتِ مملکتم با مدیرانِ ناکارآمد تغییر چندانی نماید....مملکتم را نظر کرده توصیف میکنند و از گوشه کنار میشنوم دست غیبی پشت سرِ این مملکت است والا با این وضعیت اقتصادی چندین بار تا حالا کلّه پا شده بودیم...شاید هم شده ایم و خود خبر نداریم...بگذریم..یارانه بگیر را چه به سیاست؟!!!!

ل اسب سفید و این روزها بهتر بگویم اسب چموشم که هنوز فرصت یا استعدادِ مالیِ تعویض سوزن ژیگلورهای اسب سفیدم را نیافته ام، از آغلش(پارکینگ منزل) خارج نموده و به هول و ولای اینکه "دیر نشده باشه یوخ؟" خود را به اتوبانهای خلوت کلانشهرِ عزیزم سپردم....راستی امروز طرح ترافیک از درب منزل نیست؟ خوب قطعا نیست..امروز تعطیل است..راستی یک سوال دیگر؟ این که میگویند طرح زوج وفرد از درب منزل..منظور چیست؟ از درب منزلِ ما یا از درب منزلِ یار؟؟؟ کدامیک...یادم باشد یکبار زنگ بزنم 110 و این سوال حیاتی را حتما بپرسم(بیمزه!)

ادامه میدهم..اشتباها وارد اتوبان مدرّس میشوم... از پل حافظ به بن بست نرده ای پلیس راهور ناجا بر میخورم و دوباره برمیگردم...اَه...کی گفت اصلا از مدرّس باید رفت؟ چمران را رها کرده ای و از مدرّس رفته ای؟ سر اسب سفید را کج کرده و از چمران به شیخ فضل الله و از انجا به طرشت..به دنیال چهار و نیم متر جا برای پارک اسب سفیدم که ل از هرجا شده گیر میاورم و قفل پدالی میزنم به اسب سفید از شرّ ان خنّاس محترمِ خودرو و پیاده میزنم به خیابان...میروم و میروم ولی نمیرسم.....چرا من اینقدر با فاصله پارک ؟...از پیاده ها میپرسم تا میدان خیلی مانده؟ میگویند 10 دقیقه..خداوندا من سالی یکبار شاید گذرم به اینجا بخورد...کی حال 10 دقیقه پیاده روی دارد؟..من به پدال گاز عادت کرده ام!...خودم را با جایگزین این پیاده روی بجای ورزش هفتگی که خیلی وقته قولش را بخودم داده بودم، گول میزنم و بالا ه به خیابان میرسم...اووه...چقدر آدم خدا آفریده؟این همه جمعیت کجا بودند؟

البته مثل همیشه، مخالفانی که به حق یا ناحق در امروز غایبند را در ذهن مرور میکنم و انتقادات خودم به این مملکت را...ولی خوب مردم کم نیستند....چرا..اتفاقا کم هستند! چون اگر جمعیت بیش از 10 میلیونی تهران می آمدند خیلی بیشتر بودند..ولی مگر من انتها و ابتدا جمعیت را دیده ام؟ نه ندیده ام...ولی حتما کم هستند چون کانال دو روز دیگر میگوید کم هستند....شاید هم کم نیستند..اصلا به من چه؟؟!..من مگر آمار هستم؟؟....من یک یارانه بگیرم که چند سالی بیشتر با کم و زیادش در این دنیا فرصت زندگی ندارم...آمده ام خودم را از یک جشن ملی محروم نکنم....به یاد دارم بعضی ها برای این مملکت خون دادند بعضی ها هم د و به ثروتهای بیشمار رسیدند...بیخیال....حوصله دارم؟..دانشجویانم را به خاطر میاروم....آدمهای خوب در مملکتم کم نیستند.....این مملکت در آرامش باشد بهتر است....خب که چه؟ من که هنوز نتوانسته ام برای اسب سفیدم سوزن ژیگلور ب م...ولی مهم نیست...راستی یادم نرود چند روز پیش درآمدم را با همه دوره ای ام در دوره ا و در شرکتی خصولتی مقایسه و با کلی دنگ و فنگ خودم را از تبعات این مقایسه رها ...هم دوره ای من ماهی هشت میلیون حقوق میگیرد!!!...حتما حقش است..بمن چه؟ چرا خون خودم رو کثیف کنم؟..بیخیال...خدا بزرگ است...چه فکرهای عذاب آوری....در مورد چیزی دیگری فکرکنم بهتر است!

در همین فکر و خیالم که نزدیک میدان هستم..سخنرانی آقای هم تمام شده و همه دارند بر میگردند و من تازه دارم میروم..با خودم میگویم بهتر!...همه مثل من دقیقه نودی راهپیمائی بروند هیچ وقت جمعیتی این چنین شکل نمیگیرد!...

کمی خسته شده ام ..کنار فضای سبز میدان سکویی پیدا میکنم و فارغ از همه افکار از جمله "بد نباشه یوخ؟" می نشینم و به جمعیت نظاره گر میشوم..مردم از نزدیک چقدر متفاوتند!....از هر قشری....راستی یادم رفت مسئولی را که سوت بلبلی بلد بود هم در راه دیدم...ازش دلخورم....بی اعتنا به راهم ادامه داده بودم...البته ی هم به من اعتنا نکرد!....میخواستم لب به شکوه باز کنم که چرا این های اقتصادی را.....بیخیال بابا....دیگر خیلی دیر شده....لعنت به این مصلحتهای نظام ...که هیج وقت با عقل من یکی جور در نیامد! و هیچ مفسد دانه درشتی را بهنگام مجازات نکرد! همان بهتر که سوت بلبلی بزنیم....

روی سکو که نشسته بودیم یک پسر ژاپنی یا چینی یا شایدم کره ای توجه من را جلب کرد....راستی ما غرب آسیایی ها چطور باید این شرق آسیایی ها را تفکیک کنیم از هم؟! فرق چینی ها با ژاپنی ها چیست از لحاظ قیافه؟...سخت است....یاد جوکی افتادم که از یک شرقی میپرسید خوابت نمیاید؟پسر ژاپنی لاکردار روی صورت و پیشانیش پرچم سه رنگ ایران را نقاشی کرده بود..در دلم گفتم تو یکی دیگر ما را سیاه نکن جومونگ! چشم چرخاندم دو دختر جوان هم در کنارش بودند...استایل یکیشان چشم نواز تر بود.....با صورت براقش که نشان از نژاد زرد چینی یا ژاپنی میداد....تا چشم بهم زدم چند پسر ایرانی ماجراجو آمدند و با پسر شرقی ع گرفتند...قشنگ معلوم بود که هدف اصلیشان ع گرفتن با آن دختر خوش استایل تر است...ما ایرانی ها نشان داده ایم که عقب نمیمانیم از همه چیز!....داشتم خودم را منحرف می که اینقدر بدبین نباش...که ناگهان دیدم دختر خوش استایل شرقی دارد با پسران ایرانی ع میگیرد...دیدید گفتم؟ همان که حدس میزدم...خوش بینانه اش این است که ما قرابت فرهنگی داریم و مهمان نوازیم....چه اشکالی دارد مگر؟....البته حس ششم ام میگفت این پسران ایرانی اگر چینی یا ژاپنی بلد بودند تا حالا مخ دختر خوش استایل را پیاده کرده بودند....خب مگر چه اشکالی دارد؟...دوباره در چشم بهم زدنی دیدم چندین دختر چادری با دختران شرقی در حال ع گرفتن هستند....خدایا چه ارتباط تنگاتنگ فرهنگی ای بین این دو ملت وجود دارد! ...خدا کند که اینها کره ای نباشند.خصوصا از شرکت سامسونگ..حالا باشند مگر چه میشود؟

فارغ از تاریخ و جغرافیا ما همه انسانیم...تازه میخواستم من هم برم ع بگیرم...کمی رویم نشد و دیدم کمی خسته هستم...و خب برای من کمی زشت است..ولی اگر خانم یانگوم بود شاید با این خستگی هم حاضر میشدم بروم ع بگیرم...شایدم هم نه... یوکی کو بهتر بود!! خدایا مرا ببخش...این افکار چیست؟

کم کم باید بر میگشتم.....از ایستگاه معین به طرشت..خدا بگم چکارت نکند مسئول سابق مترو که برای متروی طرشت پله برقی نگذاشته ای....خیلی از دستش شاکی شدم...آ تو نباید با خودت فکر میکردی یکروزی من خسته و درمانده از این ایستگاه اب شده قصد تردد دارم؟

باز هم به چند دختر و پسر شرقیِ دیگر این بار در مترو برمیخورم..خدایا اینها چه میکنن امروز اینجا؟ خبرنگارن؟ یا برای تفنن آمدند؟بمن چه؟ یادم باشد یک فرصت مطالعاتی در ژاپن یا کره بگیرم و متقابلا در جشن اژدهای آنها شرکت کنم!....البته این جشن برای چین است....مهم نیست....بالا ه به اسب سفیدم رسیدم..جالب بود.. ی مزاحم اسب سفیدم نشده..حتی های محترم!..از همه شان ممنونم...گازش را میگیرم..حوصله خانه رفتن ندارم....بیخیال یاد معین میافتم..پسر شوخ طبعی که فلافل های خوب درست میکند....تماس میگرم...حس با نوکرتم نوکرتم تحویلم میگیرد و سفارش فلافل میدهم در وسط راه که وقتی رسیدم فلافل ها آماده باشد...فلافل ها را میگیرم..معین پشت گوشی تلفن با دوستش به شوخی قرار راهپیمائی در بعد از ظهر میگذارد..میگوید خلوت تر است!..به معین میگویم من را هم ببر!....قبول میکند...

جایتان خالی..فلافل های معین جان را با برخی چلوکباب ها عوض نمیکنم....فلافل و نوشابه را به پارک میبرم و باز جایتان خالی به رگهای بدن میزنم.....حالا فرصت خواب عصر است....بازهم جایتان خالی..