قبلن ها فکر می چه خوب است آدم با یکی بماند و با همو پیر شود . یکی که به همه چیز ِ هم آگاه باشیم ، به عادت ها و دلبسته گی ها و جمعی از علایق ِ ریز و درشت مان، به چطور سرما خوردن هم حتی . اینقدر کیف می وقتی می دیدم دو نفر در جمع به دلایل مختلف شرح و توضیح و اشاراتی درباره ی هم داشتند مثلا میزبان برای یکی شان چای با قند می برد آن وقت آن یکی می گفت : اون قند نمی خوره ، چائیشو با مای خشک می خوره ، یا اون آبجوش می خوره چایی نمی خوره بیار چایی رو برا من برا اون آبجوش بریز بی زحمت . یا مثلا ببخشید اون عادت داره ی پنجره یک کم کنار زده بشه نور باشه توی اتاق وقتی می خوابه ، می شه رو کنار بزنم ؟ یا سر و صدا نکنین بچه ها آخه عادت داره ظهرا ساعت 3 بخوابه ، معمولا 3 می خوابه 4 و ربع بیدار می شه . تا 4 وربع شلوغ نکنین .یا مثلا چرا دمپائی خودتو نپوشیدی دختر مگه نمی دونی اون دوست نداره دمپائی خیس بپوشه . یا بیا باهاش حرف نزن وقتی دلش می گیره دوست داره تنها باشه و ....
خلاصه قبلن ها فکر می اگر یک نفر آشنا به خودم می داشتم اگر آشنای یک نفر بودم زندگی خیلی آسان و روی غلطک بود . بیست سال است قند نمی خورم با چای، چایم را تلخ و زهرمار می خورم و تقریبا هیچ ی متوجه نشده است غیر از یک رفیقی که قبلن داشتم و الان از هم دور شده ایم، او به خانه ام رفت و آمد داشت و به صورت عینی ی ری عادات مهم و پیش پا افتاده ی من را دیده بود و بنابراین می دانست . مهم قند ، رنگ چایی ، چه آهنگی دوست داریم و امثالهم نیست می دانم ،اما حس اینکه یک نفر حواسش به آدم باشد را دوست داشتم چون خودم شش دانگ حواسم به دوست داشتنی ها و عادات آدم هایی که دوست داشتم بود ، هنوز هم همین طورم دیروز سر سفره بشقاب خورِش خودم را با مادرم عوض چون می دانستم تعارف می کند با مهمان ها و قسمتی از گوشت که خودش دوست دارد را بر نمی دارد . گوشت بشقاب من همانی بود که دوست داشت . آهسته بی که ببیند جای بشقاب هامان را عوض . حالا کمتر مثل قبلن هایم فکر می کنم، شاید بلا ه دانسته ام و پذیرفته ام ، آشنای مورد نظر من در دسترس نیست . حالا فکر می کنم برای یکی پیر شدن هم کم از پابه پای یکی پیر شدن نیست . حالا بگذار ندانم وقتی می خوابد دستش را زیر گونه ی راستش می گذارد یا بالای پیشانیش ، بگذار ندانم صبح که بیدار می شود بلافاصله از تختش بیرون می رود یا چند دقیقه دراز می کشد و به نقطه ی نامعلومی خیره می شود، یا باید تنها باشد و بد قلق است هنوز و حوصله ی حرف زدن ندارد، یا دوست تر دارد با چند دانه بوسه و تصدق رفتن و به شوخی ورزش دادن دست و پای هنوز خسته اش آماده ی رفتن شود . بگذار ندانم از پارچه های کتان بیشتر خوشش می آید یا نخی، بگذار ندانم گرمایی است یا سرمایی ، بگذار ندانم طعم شکلات را دوست تر دارد یا لواشک ، بگذار ندانم چه آبمیوه ای را می پسندد، شاید اصلا اگر می دانستم هیچ وقت نمی توانستم بروم آبمیوه فروشی و بگویم آقا بی زحمت برای من یک لیوان آب هویج بیارید بعد هم لیوان را بی تفاوت سر بکشم . حالا اگر می دانستم آب هویج دوست دارد باز لابد هر قطره هم گرهی می شد و هر گره اشکی ! مثل اشک بر سایر موارد . بس است دیگر بس است .. . نمی توانم.