ما وقتی به این دنیا می آییم، بصورت یک بسته یا سیستم زنده به این دنیا می آییم که شامل یک بدن و یک ذهن هستیم، در آرامش کامل و کاملاً هم شاد و شنگول. برایمان هم فرقی نمی کند که کجا به دنیا بیاییم و در چه زمانی به دنیا بیاییم. البته برای ذهن مان و روح مان فرقی نمی کند، ولی برای بدن مان یک کمی فرق میکند که در کجا و در چه زمانی به دنیا بیاییم. چون بدن ما نیازهایی دارد که اگر آن نیازها تامین و برآورده نشود، با مشکلاتی روبرو می شود و یا کلاً از ادامه حیات باز می ماند. ولی روح ما یا ذهن ما هیچ نیاز خاصی به چیزی ندارد و کاملاً آزاد است. 

یک بچه وقتی متولد میشود ، اگر سالم به این دنیا بیاید، چند نیاز اولیه و ابت دارد :

۱. گرسنگی و تشنگی، که با کمی شیر یا غذا برطرف میشود. 

۲. یک جای گرم و نرم و تمیز ، که پدرومادر یا اطرافیان آن را برای او فراهم می کنند. 

۳. امنیت و آرامش ، که پدر و مادر یا اطرافیان آن را برای او فراهم می کنند. 

اینها نیازهای اولیه و ابت یک کودک است که به این دنیا می آید. اما همین کودک وقتی بزرگتر میشود خودش ، با تاثیر پذیری از اطرافیان، نیازهای خود را افزایش می دهد ، که دیگر نباید به آنها گفت «نیاز» بلکه آنها «خواسته» هستند، خواسته هایی که ذهن انسان به او القا می کند و او را درگیر مشکلات بعدی و برآورده شدن آن خواسته ها می کند. پس این «خواسته ها» هستند که انسان را دچار مشکلات متعدد میکنند نه «نیازها». "نیازها" ، معمولا ابت و اولیه هستند که با کمترین کوشش بر آورده میشوند، اما "خواسته ها" به این راحتی برآورده نمی شوند و مشکلات فراوانی را برای انسان بوجود می آورند تا برآورده شوند. 

مشکلات کلا در بزرگسالی برای انسان بوجود می آید و عمدتا طی مراحل زیر در زندگی برای او بوجود می آیند. 

۱. وقتی که ذهن ما، ما را مجبور می کند که به "نیازها" بسنده نکنیم و "خواسته ها"یمان (که نیازهای ساخته و پرداخته ذهن و فکرما هستند) را هم به نیازهای واقعی خود بیفزاییم. 

۲. وقتی که ما برای رسیدن به "خواسته ها"یمان وارد رقابت با دیگران میشویم و رفاقت، که با روح انسانی ما سازگار است، را کنار می گذاریم و خود را با دیگران مقایسه می کنیم و می خواهیم که به هر حیله و نیرنگی که شده یا به آنها برسیم و یا از آنها جلو بزنیم. 

۳. وقتی که با ذهن خود هدف های ذهنی و "آرزوهای" بزرگ و فراوانی را برای خود تعیین و ترسیم می کنیم و خود را وادار می کنیم که برای رسیدن به آن "آرزوها"، اصول اخلاقی و شرف انسانی خود را زیر پا بگذاریم و آرامش و نشاط طبیعی خود را بهم بزنیم و کارهایی را که دوست نداریم دیگران با ما ند ما با دیگران می کنیم تا به هدف و "آرزویمان" برسیم و از ضرر و زیان و آسیب رساندن به دیگران در جهت رسیدن به "آرزوها" یمان ابایی نداریم.

و خلاصه وقتی که ذهنمان ما را به "بیماری آرزومندی" مبتلا کرد. آنوقت دچار غم و اندوه و درماندگی می شویم.

و اما راه حل "بیماری ذهنی آرزومندی" :

هر وقت در زندگی درمانده و غمگین شدیم ، قبل از هر کاری اول باید "خواسته" هایمان را که ذهنی و غیرواقعی هستند یکی یکی حذف کنیم یا مقدارشان را کاهش دهیم و فقط به نیازهای واقعی و حداقلی خود که برای ادامه حیات طبیعی ما لازم است بسنده کنیم. والسلام.